تبليغاتX
پیام اشنا

یکی بود یکی نبود ؛

چهار شمع به آهستگی می سوختند و در محیط آرامی صدای صحبت آنها به گوش می رسید :

" شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم، اما هیچ کسی نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد . من باوردارم که به زودی می میرم .... "

سپس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا به کلی خاموش شد .

شمع دوم گفت : " من ایمان هستم برای بیشتر آدمها دیگر در زندگی ضروری نیستم ، پس دلیلی وجود ندارد که روشن بمانم ....."

سپس با وزش نسیم ملایمی ، ایمان نیز خاموش گشت .

شمع سوم با ناراحتی گفت : " من عشق هستم  ولی توانایی آن را ندارم که دیگر روشن بمانم . انسان ها من را در حاشیه زندگی خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند . آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکترین کسان خود عشق بورزند ... "

طولی نکشید که عشق نیز خاموش شد .

ناگهان .....

کودکی وارد اتاق شد و سه شمع را دید .

" چرا شما خاموش شده اید ، شما قائدتا" باید تا آخر روشن بمانید . "

سپس شروع به گریه کرد .

آنگاه شمع چهارم گفت :

نگران نباش تازمانی که من وجود دارم ، ما می توانیم بقیه شمعها را روشن کنیم .

                                          من امید هستم  ."

با چشمانی که از اشک و شوق می در خشید ، کودک شمع امید را برداشت و بقیه شمعها را روشن کرد .

نور امید هرگز از زندگیتان خاموش مباد  !   "  آمین  "

 

 

 


+ نوشته شده در شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 7:52
توسط حسین کلامی موضوع: |